تبليغاتX
 قبرستان ارزوها

کوله بار محبت

نه با ایمان به اینکه نمی شود ، نه با یقین به روزی که

بشود ، با شوق برای دلی که داشتم تو را در خیالم

دیدم و یافتم ، تو را یافتم و شناختم ، شناختن تو با

شناختن تمام عالم فرقی داشت ، به عالمی آدم نزدیک

شدم ، هرچه بیشتر نزدیک می شدم میل فاصله ام

فزون می شد، میل به فاصله می یافتم برای تمام آنچه

که در کرشمه ها و لبخند های آدمی نیست اما در

وجودش موجود است . آدمی را هر چه بیشتر می

شناسی کمتر دوست می داری اما تو را ..... تو را که

شناختم تازه اول راه بود ، دلم انگار در پی یک رهایی

ابدی ماندن را طلب می کرد ، دلم می خواست کنار تو

ماواگزیند ، بماند و بنشیند ، تو را که شناختم ، تازه دلدار

شدم ، تازه صاحب دل شدم ، تازه خودم را شناختم در

پناه وجودی در وجودم ، وجودی به نام دل . تو را که

شناختم دوستت داشتم ، نشناختمت که دوستت بدارم

، تو غریبه نبودی که بشناسمت ، انگار کن از ازل گوشه

دلم مانده بودی و من بی خبر از صاحب خبر، هیهات که

غافل بودم از تو ! دوستت داشتم در لحظه ای که محبتت

مرا دچار ساخت ، آنگونه که بدانم دچار یعنی من ! دچار

معنای من بود در لحظاتی که عاشق بودم تو را ، دیگر آن

روزها خوب می دانستم دچار یعنی عاشق عشق با تو

نداشتم که دوستم بداری ، عشق با تو نداشتم به امید

فردا روزی که وصال ما را در آغوش گیرد ، عشق با تو

نداشتم که عاشقت باشم ، عاشق شدم تو را چون

بودن برای من در عشق تو تجلی مییافت . اما روزی آمد

که ... روزی آمد که عشقی فراتر از من تو را عاشق کرد

، عشقی وسیع که در گستره ی ابدی آن جایی برای

من بود. قالب تهی کردم آن دم که دانستم عشق به تو

دچار شده ، عشق عاشقت کرده ، اما این وجود تهی

دمی که عادتش شد زندگی بر مبنای آدمیانی که هیچ

شبیه تو نبودند ، تو دوباره عزلت گزیدی در گوشه ی این

خرابه ، در کناری در دلم ، و در وهم و رویا و آرزویم گم

شدی ، مثل من که سالها بود درمانده پی خود می

گشتم در خود روزگاری آمد و روزی که من از نگاه دیگران

سخت تر از سخت را دیدم ، اما شیرین آمد برایم ، و چرا

، نه تو دانی و نه من ! همه ی آن روزهای سخت در

حقیقت بود و تو در رویا ، حقیقت روزهای سخت تمام

شد و حالا رویای تو است که دست حضورش به ظهور

رسده است ! حال رویای تو است که جان گرفته و جانم

می گیرد ، نه که تو عروسک خیمه شب باشی به

دستان شب رنگ من ، نه ، تو حقیقت نوری که مرا از

بندهای شب می رهاند . روزهای زیادی است که شک

کردم تو جان گرفتی یا جانم گرفتی ؟هیچ نمیدانم جز از

این که هر چه هست در تو است و در من تنها بیراهه ای

از نیستی است که راه دارد برای تمام روزهای سفرت

آرزوی امان دارم برای تو و آرزوی انتظار برای خودم .

مراقب باش هر بار که در آسمان می پری آسمانت کهنه

نشود که پروازت از رنگ می افتد و رو می بازد مراقب

باشی آمد و شدن های مکرر تو را اسیر دلواپسی جاده

نسازد . به یادت ، به کوله بارت ، به خاطره ات بسپار

دوستت دارم


 

نوشته شده توسط پری ناز در دوشنبه 13 آبان1387 ساعت 16:3 موضوع | لینک ثابت


عشق من

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.


 

نوشته شده توسط پری ناز در پنجشنبه 9 آبان1387 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت


حسودی

به چشمهایی که لبخند تو رو می بینند حسودیم میشه

به دستهایی که نرمی دست تورو حس می کنند حسودیم میشه
به لب هایی که روی لبهات می لغزند حسودیم میشه

به تنی که آغوش گرم تو رو تجربه می کنه حسودیم میشه

به شونه هایی که تکیه گاه بی کسی هات شدند حسودیم میشه

به گوش هایی که صدای قشنگ تو رو می شنوند حسودیم میشه

حسودیم میشه به اونی که عکسش می افته توآئینه ی چشمات

حسودیم میشه به اونی که توی قلبت کنگر خورده و لنگر انداخته

حسودیم میشه به اونی که فاصله اش با تو فقط نفسه

حسودیم میشه
......
حسودیم میشه به تنی که روحش تویی
!
حسودیم میشه به رگی که خونش تویی
!
حسودیم میشه به گلدونی که گلش تویی
!
حسودیم میشه به آسمونی که ماهش تویی
!
حسودیم میشه به کوچه ای که عابرش تویی
!
حسودیم میشه به انگشتری که نگین اش تویی
!
حسودیم میشه به ساحلی که دریاش تویی
!
حسودیم میشه به دلی که دلدارش تویی
!
حسودیم میشه به قابی که عکسش تویی
!
حسودیم میشه به کوری که چشمش تویی
!
حسودیم میشه به شبی که نورش تویی
!
حسودیم میشه به قلبی که عشقش تویی
!
آره ...حسودیم میشه


 

نوشته شده توسط پری ناز در جمعه 28 تیر1387 ساعت 0:47 موضوع | لینک ثابت


دیگری

زدی قلبمــــو شـکـستــی

دلــو بـه غریبـــه بستـــــی

شـــدی بــی خیـــال قلبم

می دونستم خیلی پستی!

دیگـه طـاقتــــم تمومــه

یاد تـــــو بـــودن حرومـه

آبــــروی عشقـــو بـردی

دیگـــه عاشقی کدومـه

دیگه عاشقت نمـی شم

آخــه قلــب تــو سیاهــه

دیگه دستات واسه من نیس

تـو سرت خیـــال مـــن نیس

قهــر و نـــاز تـــوی چشمات

واسه اونه مــال مـــن نیس


 

نوشته شده توسط پری ناز در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 0:22 موضوع | لینک ثابت


پشیمانی

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟
دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی
تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی
كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی
فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد
چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟


 

نوشته شده توسط پری ناز در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 0:19 موضوع | لینک ثابت


حق

کسايی بودن که بهم ميگفتن چرا تو عشق نداری؟

هميشه بودن کسايی که بهم بگن عشق يعني زندگی...

ميگفتن اگه عاشق نشی يعني زندگی نکردی...

ولی بهم نگفتن اگه اسير يکی بشی دلت ميسوزه...

بهم نگفتن اگه با چشاش نگات کنه انگار تموم جونتو به آتيش ميکشن...

بهم نگفتن اگه تموم روز ببينيش بازم دلتنگش ميشی...

بهم نگفتن ممکنه يه روز بذاره بره...

بهم نگفتن...

نگفتن که تو پشت سرش اشک ميريزی ولي اون بی اعتنا ميره...

نگفتن تو ديوونه میشی...

ایا این حق منه که در سکوت بشکنم؟!


 

نوشته شده توسط پری ناز در یکشنبه 23 تیر1387 ساعت 0:17 موضوع | لینک ثابت


تظاهر

گمان کردم که او عاشق ترین عاشق در این دنیاست

گمان کردم که غمخواری برای یک دل تنهاست

از عشق خود به من میگفت از عاشق ها سخن میگفت

از اشکی داغ وآتش زن همیشه چشم او پر بود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی هاتظاهر بود

به خود گفتم دوباره بخت یارم شود

به خود گفتم که پایانی برای انتظارم شود

به خود گفتم دوباره نوبت فصل بهارم شود

ولی افسوس همه از عشق گفتنها تمام گریه کردنها تظاهر بود

همه عاشق نوازی هاتمام صحنه سازی ها تظاهر بود....تظاهر بود .....تظاهر بود...


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:19 موضوع | لینک ثابت


نشانی

من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت 14:13 موضوع | لینک ثابت


بگو چی شد که قلبت خالی شد از حضورم
بگو باهات چی کردم که میشکنی غرورم
بگو چی بود گناهم چی بوده اشتباهم

که اینجوری گذشتی از من و از نگاهم

کاشکی دلت تنگ نبود دلم برات تنگ نبود

کاشکی توی قلب تو این همه نیرنگ نبود

کاشکی منم بد بودم تو عاشقی سرد بودم

کاشکی توی عاشقی مثل تو نامرد بودم


 

نوشته شده توسط پری ناز در سه شنبه 18 تیر1387 ساعت 17:55 موضوع | لینک ثابت


من از خدا خواستم،
نغمه های عشق مرا به گوشت
برساند تا لبخند مرا
هرگز فراموش نكنی و
ببيني كه سايه ام به
دنبالت است تا هرگز
نپنداری تنهایی.
ولی اكنون تو رفته ای ،

من هم خواهم رفت
فرق رفتن تو با من اين
است كه من شاهد رفتن تو هستم


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 0:6 موضوع | لینک ثابت


دل تو مثل دلم اينهمه دلتنگ كه نيست
بخدا جنس دلم مثل دلت سنگ كه نيست
همه حرفات پر كذب و پرنيرنگ و فريب
عشق من مثل تو و عشق تو بيرنگ كه نيست
تنم اينجاست همه فكر وخيالم پيش تو
تو كه آرومي، آخه تو دل تو جنگ كه نيست
وقتي که رفتي ، واسه من حتي دلت تنگ نشد
خونه ي عشق و شناختن كار هر سنگ كه نيست


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 0:4 موضوع | لینک ثابت


مطمئن باش و برو ضربه ات کاری بود

دل من سخت شکست و چه زشت به من و سادگيم خنديدی

به من و عشق پاکی که پر از ياد تو بود

و به يک قلب يتيم

که خيالم مي گفت تا ابد مال تو بود

تو برو برو تا راحت تر تکه هاي دل خود را سر هم بند زنم


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 22 خرداد1387 ساعت 0:3 موضوع | لینک ثابت


بین ما فاصله ای نیست بجز فراموشی... تو را به یاد خواهم آورد... تو را به یاد خواهم داشت... تو را هر شب در رویاهایم تکرار خواهم کرد... و هر روز صبح که بر می خیزم... گوشه ی لبم لبخندست... بین من و تو رازهای نگفته ایست... که هرگز به کلام نخواهم آلود


 

نوشته شده توسط پری ناز در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 23:55 موضوع | لینک ثابت


حسرت

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روی تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و اندوه شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام ای دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم


 

نوشته شده توسط پری ناز در سه شنبه 21 خرداد1387 ساعت 23:52 موضوع | لینک ثابت


چه مغرورانه

آوای نهان دل رنجور مرا

با سازشکسته ای چه خوش آهنگ نواختی و چه سوزناک خواندی

چه مغرورانه اشک ریختیم

چه مغرورانه سکوت کردیم

چه مغرورانه التماس کردیم

چه مغرورانه از هم گریختیم

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند

هدیه شیطان را به هم تقدیم کردیم

هدیه خداوند را از هم پنهان کردیم

هرگز باور نکردم که باورت مرا در چنگال خود له کند

سکوت می کنم و تنهایی را برمی گزینم تا شا ید در خلوتم

صدای سازشکسته تو را که همراه با آواز خوشی است

بشنوم مگر با این بهانه به خواب فرو روم


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


کاش

نگاهت بيانگر راز دلت نبود ! کاش اينچنين بود. نمی دانم رفتنت را ، به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟ عشقم ؟ صداقتم ؟ شايد هم صميميتم ؟بگو تا بدانم ! من که تو را بارها و بارها از آن خود دانستم ، حال چگونه باور کنم که مرا برای هميشه تا ابد و قيامت ترک کرده ای !
.
.
.

چگونه باور کنم ؟؟؟

فكر مي كرديم عاشقي هم بچگيست... اما حيف اين تازه اول يك زندگيست... زندگي چيزیست شبيه يك حباب.. عشق آباديه زيبايی در سراب... فاصله با آرزو های ما چه كرد... كاش مي شد در عاشقی هم توبه كرد ....


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 20:40 موضوع | لینک ثابت


نگاه و اشتباه

امیدوارم دوسته گلم ارزو ناراحت نشه ولی من چون خیلی با این شعرش حال کردم نوشتمش.شرمنده ارزو خانوما

نگاهم کرد نگاهش کردم

نگاهم کرد هزاران شوق عشق در چشمانش دیدم

نگاهم کرد عاشق شدم

نگاهم کرد ولی بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد


 

نوشته شده توسط پری ناز در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 20:35 موضوع | لینک ثابت


ناله بی صدا

و ناله هايی که بی صدا در سکوت شکسته های قلبم می شکست. و شايد از ديدن سرخی چشمانم خسته بود ، از صدای اشک هايم که در برکه ی غرورم فرود مي آمد و سايه اندوهم که او را نيز در بر گرفته بود... تنهايم گذاشت و هرگز باز نمی گردد و من تا عاقبت منتظر امدنش . تنهايم...! تنهای تنها با خاطراتش و ياد نگاهش. و سرانجام من جايی نيست جز بی راهه ی تقدير ! که تا سراب آرزوهايم پيش می رود و جرعه جرعه وجودم به قطرات آب می پيوندد.


 

نوشته شده توسط پری ناز در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 10:46 موضوع | لینک ثابت


بی تحمل

روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم


 

نوشته شده توسط پری ناز در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 10:2 موضوع | لینک ثابت


عاقبت اندیشی

اگه كسي ديوونت بود ، بازیش نده اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن اينطوري هميشه يه پله ازش عقب تري .اینطوری اگه يه روزي خسته بشه و يه پله بيادعقب تازه ميشه مثل تو.


 

نوشته شده توسط پری ناز در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


مردانگی؟!

يادته يه روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکاتو ببينه و بهت بخنده ...گفتم اگه بارون نيومد چي؟ گفتي اگه چشماي تو بباره اسمون گريش ميگيره ...گفتم :يه خواهش دارم وقتي اسمون چشمام خواست بباره تنهام نذار - گفتي به چشم ...حالا من دارم گريه مي کنم و آسمون هم نمي باره ........تو هم اون دور دورا وايستادي و داری به من مي خندی .


 

نوشته شده توسط پری ناز در جمعه 3 خرداد1387 ساعت 9:31 موضوع | لینک ثابت


عشق و دیوانگی

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشممو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق میفته بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو .از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس


 

نوشته شده توسط پری ناز در پنجشنبه 2 خرداد1387 ساعت 22:4 موضوع | لینک ثابت


تلخ تر از زهر

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم


 

نوشته شده توسط پری ناز در پنجشنبه 2 خرداد1387 ساعت 21:59 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting